<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فلسفه، ادبيات، موسيقي</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Apr 2008 16:23:35 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شايد باز هم خداحافظي!</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>نميتونم...  دست كم توي اين شرايط نميتونم.&lt;br /&gt;نميتونم باشم و رنج بكشم. خودمو گول بزنم كه همه چي مث هميشه ست.&lt;br /&gt;نميتونم ديگران رو گول بزنم كه باور كنن برگشتم.&lt;br /&gt;برنگشتم. هيچوقت. گمان ميكنم نميتونم هم برگردم. دست كم تا... &lt;br /&gt;ببخشيد. همين.&lt;br /&gt; </description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2008 16:23:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشبختي به روايت من</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>
 - بيا فكر كنيم ميخوايم از نو شروع كنيم (خودم به خودم ميگم)&lt;br /&gt;
- باشه (خودم به خودم جواب ميدم)&lt;br /&gt;
- پس چشاتو ببند، بسم الله بگو، يه نفس عميق بكش و بعد حس كن كه: &quot;چه
جالب، رنگ همه چي عوض شده، شده عين بچگيا، عين اونوقتا كه خنگ خنگ بودم&quot;!&lt;br /&gt;
- بسم الله الرحمن الرحيم....&lt;br /&gt;
- خب&lt;br /&gt;
- چقدر همه چي قشنگه، شده عين اونوقتا كه خنگ خنگ بودم!&lt;br /&gt;
خودم به خودم لبخند مي زنم و ميرم پي كارم......&lt;br /&gt;
&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 26 Feb 2008 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;من&quot; و &quot;مخاطب&quot; (4)</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;هركدوم از ما گوشه اي از روح و ذهن خودمون رو از دسترس &quot;ديگري&quot; دور نگه ميداريم. اين كار، گاهي خودآگاه و گاهي ناخودآگاه انجام ميشه. ميخوام اين سوء تفاهم پيش نياد كه فقط داريم درمورد فرهنگ و جامعه خودمون حرف ميزنيم. اين يه وجه مشترك بشريه و منحصر به قوم و طايفه خاصي نيست هر چند كه ميزان اين پنهانكاري ميتونه در فرهنگها و جوامع مختلف كم يا زياد باشه. فعلاً بحث من در مورد وجه عام اين مسئله ست. سئوال ميتونه اين باشه: آيا اين پنهانكاري از اساس، مشكل داره و بايد به اون بعنوان يه فعاليت بد نگاه كرد؟ اگه اينطور نيست، تا چه حد از اين پنهانكاري مقبول و معقوله؟ به اين سئوالها ميشه فكر كرد. هر كسي ميتونه جواب خاص خودش رو داشته باشه اما اون چيزي كه الآن مهمه (براي من) اينه كه به هر حال هر فعاليت هنري (كه اينجا منظورم نوشتنه) در ذات خودش نظري به مخاطب داره. كسي كه ميگه: &quot;من فقط براي دل خودم مينويسم&quot; دچار يه سوءتفاهم بزرگ شده كه شايد با نگاه كردن به فرآيند نوشتن با كمي دقت بيشتر متوجهش بشه. فرض كنيم توي دنيا فقط &quot;آدم&quot; وجود داره، حتي پيش از حوا! و فرض كنيم كه &quot;آدم&quot; دركي هنري هم از دنيا ميتونه داشته باشه (يه فرض محال، چون درك هنري در فرآيند تكامل بشر شكل گرفته و در اساس، يه عنصر اجتماعيه) در چنين وضعي آيا ممكنه &quot;آدم&quot; دست به نوشتن يه رمان ببره؟ مثلاً چيزي مثل &quot;برادران كارامازوف&quot;؟ تجسمش مشكله اما ميشه تجسم كرد كه بدون انتظار هيچ مخاطبي، نوشتن يه رمان كاري بيهوده ميشه. نه اينكه اميد به چاپ اثرش داشته باشه، نه. حتي فقط با اين فرض كه كسي بالقوه (نه بالفعل) ميتونه مخاطب اثرش باشه. فرض كنيم شما براي دل خودتون چيزي مينويسيد. آيا واقعاٌ رد پاي &quot;ديگري&quot; رو ميتونيد از توي اين نوشته پاك كنيد؟ چيزهايي رو خودتون عمداً و خودآگاه از متن كنار ميذاريد. چيزهايي رو بدون اينكه حتي خودتون بدونيد ناخودآگاهتون حذف ميكنه. و اين حك و اصلاحات فقط به ملاحظه حضور يه مخاطبه (بالقوه يا بالفعل) نحوه نگارش ما حتي تحت &quot;كنترل نامحسوس&quot; مخاطب قرار داره. پيچيده بنويسم؟ ساده بنويسم؟ اصطلاحات عربي بكار ببرم يا انگليسي؟ گاهي پيچيده مينويسم چون ناخودآگاهم از اينكه مخاطب عام چيزي نفهمه احساس بزرگي ميكنه. گاهي ساده مي نويسم چون با فلاني كه پيچيده مينويسه مشكل دارم و ميخوام ثابت كنم كه ميشه حرفاي مهم رو با زبان ساده هم گفت و نيازي به پشتك و واروي زباني نيست! البته هميشه تحليل ها به اين سادگي و خامي كه نوشتم نيست و فرآيندهاي پيچيده اي رخ ميده تا يه اتفاق بيفته. اما همه اين فرآيندها تحت تأثير اين عنصر نامرئي يعني مخاطب (&quot;ديگري&quot;) قرار دارند. زندگي اجتماعيه كه ناخودآگاه ذهن بشر رو جهت ميده و همين ناخودآگاه هم هست كه با مكانيزمهاي بسيار ظريف خودش نوع روابط هر كدوم از ما رو با &quot;ديگري&quot; و حتي با &quot;خود&quot;مون تنظيم ميكنه. بنابر اين شايد بشه گفت كه در فرآيند خلق اثر هنري، نكته اي كه شايد زياد بهش توجه نشده ولي از اهميت بسيار زيادي برخورداره اينه كه مخاطب بعنوان يك &quot;ديگري&quot; در شكل گيري و چگونگي اون اثر نقش تعيين كننده اي داره. به رد پاي مخاطب در آثار هنري بايد بيش از پيش توجه كرد، حتي در آثار &quot;فردگرا&quot;ترين هنرمندان و حتي در &quot;ذهني&quot;ترين آثار هنري....  &lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Sep 2007 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;من&quot; و &quot;مخاطب&quot; (3)</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>
يكي ميگفت چقدر خوبه آدم دست و پا نداشته باشه. كه چي بشه؟ كه يكي از كنارش رد بشه و در لطف و صنع خداي در بمونه! اين چي بود؟ آها، صبح داشتم تلفني با محمد صحبت ميكردم قضيه اين روباه بي دست و پا پيش اومد الان يهو يادم اومد. بايد بنويسم؟ زور نزن. يه .... گفته كه تا ميتوني لجن باش. واي دلم ميخواست ميفهميدم چه حسي داره آدم دختر مردمو گول بزنه بعد بشينه اشكاشو تماشا كنه. يا اصلاً بخوابونه تو گوشش و داد بزنه: خفه شو كثافت. يه زنگ خونه بزنم حال بابا رو بپرسم. دكتر خر. هيچي نميفهمه. هي دارم زور ميزنم چرت و پرت ننويسم. هي فحش مياد توي ذهنم. نميدونم به كي. به هر كي. فحشاي بد. خفن. ناجور. دلم ميخواست جاي يه آدم آشغال بودم كه هرجور حس ميكنه همونجور هم زندگي ميكنه. آشغال. آخه يعني چي؟ خب طرف عشقش كشيده ....... نه خب، مگه عشقيه؟ هر كي به هر كي ميشه. نميشه زندگي كرد. خب بعضيا اينجوري باشن، حداقل يه عده اي حالشونو ميكنن...... دارم حساب ميكنم اگه ميشد .... نه خب اينجوريام نيست. ايكاش روح داستايوسكي ميومد توي جلد من، شاهكار مي نوشتم. يهو يه شبه معروف ميشدم. همه جا منتقدا ميگفتن يه نابغه پا به عرصه گذاشته! مگه اونموقع ها در مورد داستايوسكي اين چيزا رو ميگفتن؟! نوبل بگيرم. مصاحبه پشت مصاحبه. ايكاش صرع داشتم. احتمالاً كمك ميكرد توي لحظه هاي بحراني خلاقيتم گل كنه...... به اين زندگي كه همش حسرته. حالا فكر كن نابغه هم بودي. كه چي؟ خب ميمردي ميرفتي پي كارت. فقط پول تجديد چاپ كتابات ميره توي جيب ورثه! اوه، بابك يادم رفت. نامه چي ميخواست؟ ولش كن ..................................................................... چقدر مزخرف نوشتم. خنده م گرفت! نقطه چين ميذارم جاش، آخه هم عواقب داره هم بدآموزي! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;********************&lt;br /&gt;اين بخشي از &quot;نوار روح&quot; من بود. تنها بخشي از آن! آنهم با سانسور و نقطه چين! كاغذ اصلي هزار تكه شد و حالا احتمالاً در قسمتي از كارخانه بازيافت زباله به چيزي غير از خودش تبديل مي شود! خيلي چيزها ميتوانم بفهمم. از همين امتحان ساده. قسمتهاي سانسور شده، محتويات &quot;منطقه ممنوعه&quot; روح من است. شما به چيزهايي كه در بالا خوانديد توجه كنيد و من به چيزهايي كه در بالا نياوردم! اين &quot;منطقه ممنوعه&quot; از كي و چرا شكل گرفته؟ چه مساحتي (يا حجمي) دارد؟ حدود آن كجاست؟ مضر است يا مفيد؟ &quot;من&quot; واقعي تنها با لحاظ كردن اين بخش از وجودم معنا پيدا ميكند. اين &quot;من&quot; اما در دسترس چه كسي است؟ آيا حتي خودم كنترل و يا شناختي بر آن دارم؟.... </description>
<pubDate>Sat, 15 Sep 2007 11:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;من&quot; و &quot;مخاطب&quot; (2)</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>
يك تمرين:&lt;br /&gt;ميخواهم فارغ از تمام تفكرات زائد، فارغ از نفوذ هر فكر يا عامل مزاحم، ذهنم را آزاد بگذارم تا به هر كجا كه مي خواهد برود. به هر چه مي خواهد بينديشد. خوب و بد در اينجا بي معني است. زشت و زيبايي وجود ندارد. نه اثر هنري آفريده مي شود نه مطلبي كه به اميد تأثير بر كسي نوشته مي شود. ذهنم مثل يك اسب سركش اگر خواست ميتواند چهار نعل در دل صحرايي سوزان بتازد، اگر هم دلش خواست مي تواند ساعتي در كنار بركه اي آرام بگيرد. اسب، البته، گاهي جفتكي هم مي اندازد! و شيهه اي هم مي كشد (از سر شادي يا درد يا ترس يا هر چه) ذهنم را آزاد خواهم گذاشت كه بچرد. آرام در خلوتي مي نشينم. قلمي در دست و كاغذي كه شايد قرار است نقش &quot;نوار روح&quot; (چيزي شبيه نوار مغز يا قلب!) را بازي كند. نه مخاطبي هست، نه خواننده اي. نه ارزيابي و نه نقدي. نه اخلاق هست و نه عرف جامعه. اين كاغذ را هيچكس نخواهد ديد چون تصميم گرفته ام بعد از اتمام كارم آنرا پاره كنم و دور بريزم و يا حتي بسوزانمش. به خودم مي گويم: &quot;راحت باش. &quot;اما&quot; و &quot;اگر&quot; ها را دور بريز. ترا به خدا تصور كن &quot;آدم&quot; هستي حتي پيش از خلق &quot;حوا&quot;! تنهاي تنها. كسي بر تو خرده نمي گيرد. نق نمي زند. نقد نمي كند. تفسير نمي كند. روحت را نمي شكافد. از پشت عينك روانشناسي روانت را كالبدشكافي نمي كند. هيچكس اينجا نيست. هيچكس...&quot; هر چه از ذهنم گذشت خواهم نوشت. بي اختيار. هر چه. نه خط سير داستاني خواهد داشت و نه حتي خطي منطقي. احتمالاً پريشانگويي خواهد بود. بي هيچ قاعده اي و يا دست بالا تحت قاعده &quot;تداعي آزاد&quot; و شايد آن هم نه. هر چه از ذهنم گذشت بر &quot;نوار روح&quot; خواهم نوشت. نتيجه چه خواهد شد؟ نمي دانم. مهم نيست. نتيجه بعداً مشخص مي شود (يا نمي شود). چشمها را مي بيندم. آرام مي گيرم. سعي ميكنم به هيچ چيز خاصي نينديشم. هر چه آمد، آمد. با ربط يا بي ربط...... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر اين تمرين را انجام دادي نتيجه را به ديگران هم بگو...... در پست بعد، نتيجه تمرين خودم را خواهم گفت!&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Sep 2007 07:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;من&quot; و &quot;مخاطب&quot; (1)</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>
آنقدر از بدو خلقت توي سرمان زده اند كه حالا ديگر اگر كسي هم كاري به كارمان نداشته باشد، توي خلوت خودمان، زبانمان را قيچي ميكنيم و هميشه در وقت نوشتن، يك &quot;پاك كن&quot; فرد اعلا كنار دستمان مي گذاريم و از هر دو جمله يكي را چنان با ظرافت و دقت پاك ميكنيم كه اثرش حتي از صفحه ضمير خودمان هم پاك مي شود! علت اصلي اين بيماري را شايد در نوع فرهنگ و تاريخ ما بايد جستجو كرد. در چه شرايطي اعتماد آدمها از يكديگر سلب ميشود؟ چطور ميشود در جامعه اي پدران به پسران نصيحت ميكنند &quot;راز دلت را حتي با برادرت هم در ميان نگذار&quot;؟ چرا آدمها در ارتباطاتشان با يكديگر چنان رفتار مي كنند كه انگار به بازي شطرنج مشغولند؟ &quot;اين حرف را نزن، مردم فلان طور برداشت مي كنند!..... وقتي ناراحتي، خودت را خوشحال نشان بده كه دشمن شاد نشوي!... وقتي خوشحالي، خوشحالي ات را بروز نده چشم مي خوري!...&quot; اينها همه بيماري است و اين بيماري ها چه بخواهيم و چه نخواهيم از تمام طرق ممكن (وراثت، خانواده، جامعه، نظام آموزش رسمي و غير رسمي ....) به تك تك ما سرايت كرده است. اين است كه براي من، بعنوان كسي كه مي نويسم، مخاطب در جايگاه بالاتري از خود من قرار مي گيرد حتي در يك يادداشت شخصي، يعني جايي كه ظاهراً قرار نيست مخاطبي وجود داشته باشد!&lt;br /&gt;خاطرم هست زماني كه مجموعه نامه هاي كافكا ترجمه و منتشر شد با دوستي صحبت مي كردم. پرسيدم: آيا اگر كافكا در هنگام نوشتن نامه به نامزدش (فليسه) ميدانست كه روزي نامه اش در تيراژ چندين هزار بين مردم پخش مي شود تغييري (كم يا زياد) در محتواي نامه ايجاد نميشد؟ بنظر من اين سئوالي اساسي است كه به نقش مخاطب در فرآيند خلق يك متن مي پردازد. نقشي كه شايد تا كنون چندان جدي گرفته نشده است. اين موضوع را وقتي با بحث &quot;ديگري&quot; در فلسفه هاي معاصر كنار هم مي گذارم ميبينم چه نزديكي شگفت انگيزي با هم دارند. &quot;من&quot;ي كه همواره خود را در معرض ارزيابي و يا دست كم نظاره گري &quot;ديگري&quot; مي بيند حتي در لحظات تنهايي (به معناي فيزيكي). نمي دانم چقدر براي ديگران قابل پذيرش است كه در &quot;خانه هاي شيشه اي&quot; زندگي كنند! براي من كه وحشتناك است. فكر مي كنم هر كسي &quot;منطقه ممنوعه&quot;اي در روحش دارد كه آنرا با بلندترين و ضخيم ترين ديوارها محصور كرده است. در بسياري موارد، اين منطقه ممنوعه حتي از دسترس خودآگاهي خود شخص نيز خارج است. در مورد اين &quot;منطقه ممنوعه روح&quot; در يادداشتي ديگر خواهم نوشت........&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Sep 2007 12:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق فيثاغورسي!</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>آقا معلم گفت: &amp;quot;مثلث را تعريف كن&amp;quot;&lt;BR/&gt;گفتم: &amp;quot;مثلث سه ضلع دارد: يك ضلع من، يك ضلع او، و قاعده عشق&amp;quot;&lt;BR/&gt;بچه ها خنديدند و آقا معلم اخم كرد.&lt;BR/&gt;گفت: &amp;quot;از دايره بگو&amp;quot;&lt;BR/&gt;گفتم: &amp;quot;دايره منم به مركز او با شعاعي از عشق كه ما را به هم مي رساند&amp;quot;&lt;BR/&gt;هيچكس نخنديد. بچه ها در سكوت انگار به چيزي فكر مي كردند،....&lt;BR/&gt;آقا معلم هم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Aug 2007 07:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك سئوال فلسفي!</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&amp;quot;لايب نيتس&amp;quot; فيلسوف و رياضيدان آلماني موضوع مهمي را با مثال جالبي مطرح ميكند. مينويسد: &amp;quot;فرض كنيم كه به شما بگويند حاضري همين حالا پادشاه چين بشوي بشرطي كه تمام گذشته ات را فراموش كني؟ اين چه تفاوت دارد با اينكه شما دقيقا همين حالا بميريد و دقيقا در همين لحظه پادشاهي در چين خلق شود؟&amp;quot;.... در مثال البته مناقشه نيست. شايد به صورت ظاهر اين مثال ايرادهايي وارد باشد اما مسئله مهم آن چيزي است كه با خواندن اين مثال، در ذهن شكل ميگيرد و ميتواند آغاز يك جستجوي فلسفي بسيار مهم باشد. حرف بر سر &amp;quot;هويت&amp;quot; است. چه چيزي باعث ميشود كه ما يك چيز را همان چيز بدانيم و از ديگران تشخيصش بدهيم. من اينجا فقط طرح سئوال ميكنم و با دوستاني كه علاقمندند بحث ميكنيم تا شايد از اين ميان نكات خوبي پيدا شود. غرض، حل يك مسئله فلسفي نيست. بلكه فقط يك تلاش فكري براي ديدن برخي موضوعات است كه شايد عادت نداشته باشيم از زواياي ديگري به آنها نگاه كنيم.&lt;BR/&gt;من &amp;quot;پدرام&amp;quot; هستم. اما چه چيزي باعث مي شود كه من همين &amp;quot;پدرام&amp;quot; باشم؟ فيلم سينمايي face off را شايد همگي ديده باشيم. وقتي تمام مشخصات ظاهري يك فرد تغيير كند هيچكس نخواهد دانست كه او درواقع كيست. تنها اميد به اثبات اين &amp;quot;هويت&amp;quot; اين است كه خود شخص اين موضوع را ميداند و با تلاش بسيار (مثلا با توضيح دادن خاطرات بسيار شخصي به افراد نزديكش و يا دوستانش) شايد بتواند اين موضوع را روشن كند كه او درواقع &amp;quot;همان&amp;quot; است. اما تصور كنيد حافظه اين شخص هم بر اثر حادثه اي مخدوش شد و او قادر به يادآوري خودش نبود. آنوقت چه خواهد شد؟! البته نيازي به گفتن نيست كه اين، شكل بسيار ساده يك موضوع فلسفي است كه &amp;quot;اينهماني&amp;quot; يا &amp;quot;Identity” ناميده ميشود. بحثي بسيار جذاب و با اما و اگرهاي فراوان. شايد بعضي از دوستانم چنين بحثهايي را بي حاصل بدانند و يا حوصله درگير شدن با آن را نداشته باشند. بدم نمي آيد كه بدانم چه تعدادي از دوستاني كه به اينجا مي آيند علاقه اي به اين قبيل مسائل دارند. شايد راهنمايي باشد براي من كه در آينده از چه موضوعاتي بيشتر بنويسم.....&lt;BR/&gt;پس منتظر نظرات و نقدهايتان هستم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Aug 2007 06:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حقنه</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>- حالا يك نفس عميق بكش.&lt;BR/&gt;-&lt;BR/&gt;- اين جثه و اينهمه قرص؟! نفس بكش.&lt;BR/&gt;-&lt;BR/&gt;- همه چيز مرتب است، فقط ترا بخدا نفس بكش.&lt;BR/&gt;- هااااااااا...&lt;BR/&gt;- حالا صد بار توي دلت بگو: همه چيز قشنگ است!&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و زمان</title>
<link>http://pedram51.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>حالا كه فكر مي كنم ميبينم &amp;quot;زمان&amp;quot; هميشه براي من معظلي بوده است. چيزي رازآلود و با عظمت كه هرگاه جداّ به آن مي انديشم ترسي مبهم سراسر وجودم را اشغال مي كند. ترس كه نه، چيزي شبيه حس كوچكي و بي مقداري. وقتي به زمان – با تمام گستردگي و عظمتش – فكر مي كنم بي اختيار به ياد ستارگان دور دست مي افتم. واقعيتي است كه براي من &amp;quot;زمان&amp;quot; و &amp;quot;مكان&amp;quot; – به معناي دقيق شان – در آسمان به هم گره خورده اند. وقتي به ستاره اي نگاه مي كنم غم عجيبي در دلم راه پيدا مي كند. انگار ديوار تمام اميال و افكار و آرزوهايم به يكباره بر سرم ويران مي شود. در اين حالت مي انديشم: چه بسيار مردماني بوده اند كه در طول هزاران بلكه ميليونها سال به آسمان پر ستاره خيره شده اند در حاليكه هر يك، خود را در پهنه جهان چيزي مي پنداشته اند و احتمالاّ در سر سوداي جاودانگي مي پرورانده اند، اما اكنون.... يقيناّ مرد غار نشيني وجود داشته است كه روزي براي شكار، پا از غار خود بيرون گذاشته اما هرگز به آنجا برنگشته است. كسي چه مي داند؟ شايد طعمه حيوان درنده اي شده باشد. شايد از صخره اي به زير افتاده و در دم جان سپرده باشد و شايد... فرقي هم نمي كند. به هر حال او ساليان سال پيش همچون شهابي در عرصه تاريخ، لحظه اي حساب ناشدني درخشيده و سپس براي هميشه خاموش شده است. وقتي توهمات را كنار مي گذارم و خودم را موجودي همانند آن مرد غار نشين مي يابم، وحشت تمام وجودم را مي گيرد. وحشتي كه كمي چاشني مضحكه هم دارد. حس بدي ست. واقعاّ بد. حسي كه معلوم نيست در جوابش بايد بخندي، گريه كني، بي تفاوت باشي و يا متعجب شوي. و من حالا دقيقاّ همين حس را دارم. گاهي از خودم مي پرسم: &amp;quot;من در سال 3000 ميلادي كجا خواهم بود؟&amp;quot; هزار سال، به ظاهر (و در برابر عمر ناچيز من) بسيار طولاني بنظر ميرسد اما وقتي مي بينم اشعه نوري كه چندين ميليون سال پيش از ستاره اي گسيل شده تازه حالا به من رسيده است، هزار سال كه هيچ، تمام تاريخ تمدن در پيش چشمم رنگ مي بازد و با تمام عظمتش (در برابر عمر من) تبديل به لحظه اي حقير و دور انداختني از زمان مي شود. نگوييم بشر دستاوردهاي بزرگي داشته است، كه تمام اين دستاوردها آيا در خوشبينانه ترين حالت از منظومه شمسي آنسوتر را در بر گرفته است؟ و آيا اگر كل منظومه شمسي را در محاسبات زماني-مكاني مان چيزي بيش از يك لحظه-نقطه فرض كنيم دچار خطايي فاحش نشده ايم؟ بگذريم.&lt;BR/&gt;اما سئوال اساسي و شايد رهايي بخش اين است كه آيا انسان قابل فروكاستن به صرف جنبه هاي زماني و مكاني هست؟ يعني آيا مي توان وجهي در وجود انسان يافت كه فارغ از تمام حقارت هاي زماني و مكاني اش توجيهي براي حضور شهاب گونه اش در جهان بدست دهد؟ نمي دانم. واقعاّ نمي دانم. فقط آرزو مي كنم كاش چنين باشد...... &lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Aug 2007 05:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pedram51&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>pedram51</dc:creator>
<guid>http://pedram51.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
