تبليغاتX
فلسفه، ادبيات، موسيقي - روايت كوچك خوشبختي

فلسفه، ادبيات، موسيقي

مادر بزرگ كنار تختخواب پسرك نشسته بود و موهاي او را نوازش مي كرد. هر شب همينطور بود، كمي فكر مي كرد و بعد قصه جالبي يادش مي آمد. حالا هم داشت فكر مي كرد. پسرك زل زده بود به سقف اتاق و منتظر بود.
مادر بزرگ قصه را شروع كرد:
" يك جاي دور، توي گوشه اي از آسمان، دنيايي وجود دارد كه توي آن همه چيز درست مثل دنياي ماست: درخت ها، كوه ها، دره ها، درياها، حيوانات و بقيه چيزها. فقط آدمهايش با ما فرق دارند. آدمهايي كه آنجا زندگي مي كنند خيلي عجيب اند چون وقتي بدنيا مي آيند نصفه هستند يعني هر كدامشان يك پا و يك دست و يك گوش و يك چشم دارند و عجيب تر اين است كه درست همان موقع تولدشان در گوشه ديگري از آن دنيا نصفه ديگرشان هم بدنيا مي آيد بدون اينكه هيچكدامشان خبري از هم داشته باشند. كمي كه بزرگ تر شدند مادر بزرگ هايشان به آنها مي گويند كه تنها راه خوشبخت شدن توي آن دنياي عجيب اين است كه هر كس نصفه ديگرش را پيدا كند. بعضي از اين آدمها با خنده مي گويند: "ما كه از چيزي ناراحت نيستيم" و توي سايه دور هم مي نشينند، مي گويند و مي خندند و آدمهاي ديگر را كه براي پيدا كردن نصفه ديگرشان به اينطرف و آنطرف مي روند مسخره مي كنند. اما شب، وقتي هر كدام به خانه خودشان مي روند تازه يادشان مي آيد كه چقدر تنها هستند. آنوقت دلشان مي گيرد و تا صبح گريه مي كنند. ولي همينكه هوا روشن مي شود دوباره همه چيز از يادشان مي رود. از خانه هايشان بيرون مي آيند و دوباره دور هم جمع مي شوند. اما آدمهاي ديگر كه تصميم گرفته اند هر طور شده مزه خوشبختي را بچشند، هر روز صبح وقتي از خواب بيدار مي شوند سفر مي كنند. آنها مجبورند راههاي سختي را طي كنند. آنهم با يك پا! از بيابانهاي گرم و خشك، كوههاي سرد و يخ زده و از روي درياها مي گذرند. اما همه اين سختي ها وقتي كه يك آدم كامل مي شوند برايشان خاطره مي شود. گريه و تنهايي را فراموش مي كنند و تا آخر عمر با شادي زندگي مي كنند...."
پسرك هنوز بيدار بود. اين عجيب ترين قصه اي بود كه تا آن وقت مادر بزرگ برايش تعريف كرده بود. به آدمهاي نصفه فكر مي كرد و به سرنوشتشان. او با اينكه دو پا و دو دست و دو چشم و دو گوش داشت اما احساس مي كرد صبح كه شد بايد سفر كند و دنبال چيزي بگردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت   توسط پدرام