زمانی بود که به خود بسیار افتخار می کردم و دیگران هم. زمانی بود که بسیار می خواندم و بسیار می نوشتم و گمان می کردم که کمال من در کسب دانش است. همان زمان که "دیگران" برایم کف می زدند و با انگشت نشانم می دادند که: "او با همه بچه ها تفاوت دارد، او یک بزرگمرد کوچک است"!!! تشویق دیگران انگیزه کارم بود و من شمعی بودم که برای روشنی مجلسشان می سوختم (و البته خود نیز از این سوختن شاد بودم). همان زمان بود که خود را بر فراز قله ای می دیدم که از آنجا همه چیز و همه کس چنان ریز می نمود که گویی نبودشان به از بودشان! و شاید با این همه هنوز 15 سالگی را نیز تجربه نکرده بودم. هر چه بزرگتر شدم صدای تشویق دیگران بلندتر شد و من هنوز می خواندم و می نوشتم و به کسب کمالات مشغول بودم! داستانها و مقالاتم در مجلات و روزنامه ها چاپ می شد. مهندسی شیمی را گذراندم و کارشناسی ارشد فلسفه! موسیقی می خواندم و ساز می نواختم. همه چیز عالی بود. همه چیز بجز "خود" من که گویی در این انبوه گم شده بود. غفلتی که ناشی از یک مشکل فرهنگی و تربیتی بود دامنم را گرفت و چنان آهسته آهسته در من رشد کرد که روزی در تمام روحم ریشه دوانده بود و همان زمان بود که بناگاه همه چیز در مدتی کوتاه دگرگون شد. صدای تشویق دیگران چنان پتک بر سرم می کوبید و همه کمالات مضحکم تبدیل به گناهانی نابخشودنی شد که در حق "خود" روا داشته بودم. بزرگ شده بودم بی آنکه زندگی کنم. چنان دلقکی برای دیگران نمایش اجرا می کردم در حالیکه در پشت نقاب خندانم اشک می ریختم و با خود می گفتم: "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟" مدتی روحم فلج شد. شاید یک سال. با خود می اندیشیدم: "روحم چنان افسرده است که امیدی به نجاتش نیست و مسبب همه اینها غفلت کودکانه من و جهالت بزرگانه اطرافیانم بوده است. چرا زمانی که هم سن و سالانم در کوچه و خیابان جست و خیز می کردند و با یکدیگر کلنجار می رفتند و در همان حال من در پستوی خانه کتابی در دست بدنبال اسرار منظومه شمسی بودم بزرگتری به رسم بزرگی کتاب را از من نگرفت و مرا به کوچه نفرستاد تا طعم زندگی را مزه کنم؟ چرا کسی نگفت رسم نوجوانی ست که عاشق دختر همسایه شود؟ چرا کسی نگفت تو پیش از آنکه فیلسوف و ادیب و دانشمند شوی باید آدم بودن را بیاموزی و زیستن درست را که زندگی بر هر چیز مقدم است؟" و من از اینهمه غفلت چنان پشیمان بودم که خاطرم هست جایی نوشتم: "حاضرم تمام کمالات مسخره ام را بدهم و در عوض به 15 سالگی برگردم تا بتوانم از پشت یک دیوار، نامه عاشقانه ای را که با خطی مضطرب نوشته شده به دختر همسایه بدهم و او در میان تعجب لبخند بزند و من شاید از ترس سایه ای پا به فرار بگذارم"!
روحم چنان منقلب شده بود که تا عق نمی زد و تمام سموم گذشته را پس نمی داد آرام نمی گرفت. دچار تهوع شدم. نسبت به همه چیز دچار تردید شدم. "اصل من کدام است؟ این که فلسفه می خواهد یا این که زندگی؟ چه بخشی از من اصیل است و چه بخشی زاییده تشویق دیگران؟" به یاد دکارت افتادم که زمانی در پی یافتن نقطه ای استوار برای عزیمت فکری در همه چیز شک کرد و همه آنچه را که قابل دفاع نبود به کناری نهاد. من نیز چنین کردم و به خود اطمینان دادم: "آنچه اصیل است خود را نمایان می کند و آنچه نا اصیل است در روشنی روح عیان و رسوا می شود" بیش از یکسال هیچ ننوشتم. حتی یک صفحه از هیچ کتابی نخواندم. با موسیقی وداع گفتم. حتی همه دوستانم را به دلایل واهی مجاب کردم که شاید مدتی نبینمشان.... ریاضتی سخت بود که به بار نشست. طاقت فرسا بود اما مفید و حتی لازم. پس از مدتی تمام چیزهای اصیل یک به یک خود را بر من نمایان ساختند، اما نه بصورت غلو شده و ساختگی بلکه به همان میزان که بودند. اگر فلسفه بخشی از زندگیم باید می بود، بخشی از آن شد نه همه آن. اگر کسب کمالات بخشی از نیاز روحم بود، به داشتن همان بخش اکتفا کرد. از آن پس بود که زندگی در پیش چشمم معنایی دیگر یافت و توانستم برای اولین بار چنان سرشار از زندگی باشم که اشک شوق بریزم. دوستانم در من تغییری شگرف یافتند. خشکی و جدیت سابق جای خود را به نشاط و شوخ طبعی داد بی آنکه بخش اصیلی از وجودم را نادیده گرفته باشم. روحم نیاز به پالایش داشت، نیاز به سر و سامان دادن و مرتب کردن. پس از سالها، خرت و پرت های بدرد نخور روحم را ساعت 9 شب در پس در گذاشتم نا برای همیشه از شرشان در امان بمانم! و حالا حتی برای خودم نیز باور کردنی نیست که چه معجزه ای رخ داده است. حالا وقتی به جوانی یا نوجوانی برمی خورم که دغدغه ای دارد و در پیچ و خم روح خود سرگردان است می گویم: "دوست من، زندگی یادت نرود".....
روحم چنان منقلب شده بود که تا عق نمی زد و تمام سموم گذشته را پس نمی داد آرام نمی گرفت. دچار تهوع شدم. نسبت به همه چیز دچار تردید شدم. "اصل من کدام است؟ این که فلسفه می خواهد یا این که زندگی؟ چه بخشی از من اصیل است و چه بخشی زاییده تشویق دیگران؟" به یاد دکارت افتادم که زمانی در پی یافتن نقطه ای استوار برای عزیمت فکری در همه چیز شک کرد و همه آنچه را که قابل دفاع نبود به کناری نهاد. من نیز چنین کردم و به خود اطمینان دادم: "آنچه اصیل است خود را نمایان می کند و آنچه نا اصیل است در روشنی روح عیان و رسوا می شود" بیش از یکسال هیچ ننوشتم. حتی یک صفحه از هیچ کتابی نخواندم. با موسیقی وداع گفتم. حتی همه دوستانم را به دلایل واهی مجاب کردم که شاید مدتی نبینمشان.... ریاضتی سخت بود که به بار نشست. طاقت فرسا بود اما مفید و حتی لازم. پس از مدتی تمام چیزهای اصیل یک به یک خود را بر من نمایان ساختند، اما نه بصورت غلو شده و ساختگی بلکه به همان میزان که بودند. اگر فلسفه بخشی از زندگیم باید می بود، بخشی از آن شد نه همه آن. اگر کسب کمالات بخشی از نیاز روحم بود، به داشتن همان بخش اکتفا کرد. از آن پس بود که زندگی در پیش چشمم معنایی دیگر یافت و توانستم برای اولین بار چنان سرشار از زندگی باشم که اشک شوق بریزم. دوستانم در من تغییری شگرف یافتند. خشکی و جدیت سابق جای خود را به نشاط و شوخ طبعی داد بی آنکه بخش اصیلی از وجودم را نادیده گرفته باشم. روحم نیاز به پالایش داشت، نیاز به سر و سامان دادن و مرتب کردن. پس از سالها، خرت و پرت های بدرد نخور روحم را ساعت 9 شب در پس در گذاشتم نا برای همیشه از شرشان در امان بمانم! و حالا حتی برای خودم نیز باور کردنی نیست که چه معجزه ای رخ داده است. حالا وقتی به جوانی یا نوجوانی برمی خورم که دغدغه ای دارد و در پیچ و خم روح خود سرگردان است می گویم: "دوست من، زندگی یادت نرود".....
+ نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1384ساعت   توسط پدرام
