يك تمرين:
ميخواهم فارغ از تمام تفكرات زائد، فارغ از نفوذ هر فكر يا عامل مزاحم، ذهنم را آزاد بگذارم تا به هر كجا كه مي خواهد برود. به هر چه مي خواهد بينديشد. خوب و بد در اينجا بي معني است. زشت و زيبايي وجود ندارد. نه اثر هنري آفريده مي شود نه مطلبي كه به اميد تأثير بر كسي نوشته مي شود. ذهنم مثل يك اسب سركش اگر خواست ميتواند چهار نعل در دل صحرايي سوزان بتازد، اگر هم دلش خواست مي تواند ساعتي در كنار بركه اي آرام بگيرد. اسب، البته، گاهي جفتكي هم مي اندازد! و شيهه اي هم مي كشد (از سر شادي يا درد يا ترس يا هر چه) ذهنم را آزاد خواهم گذاشت كه بچرد. آرام در خلوتي مي نشينم. قلمي در دست و كاغذي كه شايد قرار است نقش "نوار روح" (چيزي شبيه نوار مغز يا قلب!) را بازي كند. نه مخاطبي هست، نه خواننده اي. نه ارزيابي و نه نقدي. نه اخلاق هست و نه عرف جامعه. اين كاغذ را هيچكس نخواهد ديد چون تصميم گرفته ام بعد از اتمام كارم آنرا پاره كنم و دور بريزم و يا حتي بسوزانمش. به خودم مي گويم: "راحت باش. "اما" و "اگر" ها را دور بريز. ترا به خدا تصور كن "آدم" هستي حتي پيش از خلق "حوا"! تنهاي تنها. كسي بر تو خرده نمي گيرد. نق نمي زند. نقد نمي كند. تفسير نمي كند. روحت را نمي شكافد. از پشت عينك روانشناسي روانت را كالبدشكافي نمي كند. هيچكس اينجا نيست. هيچكس..." هر چه از ذهنم گذشت خواهم نوشت. بي اختيار. هر چه. نه خط سير داستاني خواهد داشت و نه حتي خطي منطقي. احتمالاً پريشانگويي خواهد بود. بي هيچ قاعده اي و يا دست بالا تحت قاعده "تداعي آزاد" و شايد آن هم نه. هر چه از ذهنم گذشت بر "نوار روح" خواهم نوشت. نتيجه چه خواهد شد؟ نمي دانم. مهم نيست. نتيجه بعداً مشخص مي شود (يا نمي شود). چشمها را مي بيندم. آرام مي گيرم. سعي ميكنم به هيچ چيز خاصي نينديشم. هر چه آمد، آمد. با ربط يا بي ربط......
اگر اين تمرين را انجام دادي نتيجه را به ديگران هم بگو...... در پست بعد، نتيجه تمرين خودم را خواهم گفت!
ميخواهم فارغ از تمام تفكرات زائد، فارغ از نفوذ هر فكر يا عامل مزاحم، ذهنم را آزاد بگذارم تا به هر كجا كه مي خواهد برود. به هر چه مي خواهد بينديشد. خوب و بد در اينجا بي معني است. زشت و زيبايي وجود ندارد. نه اثر هنري آفريده مي شود نه مطلبي كه به اميد تأثير بر كسي نوشته مي شود. ذهنم مثل يك اسب سركش اگر خواست ميتواند چهار نعل در دل صحرايي سوزان بتازد، اگر هم دلش خواست مي تواند ساعتي در كنار بركه اي آرام بگيرد. اسب، البته، گاهي جفتكي هم مي اندازد! و شيهه اي هم مي كشد (از سر شادي يا درد يا ترس يا هر چه) ذهنم را آزاد خواهم گذاشت كه بچرد. آرام در خلوتي مي نشينم. قلمي در دست و كاغذي كه شايد قرار است نقش "نوار روح" (چيزي شبيه نوار مغز يا قلب!) را بازي كند. نه مخاطبي هست، نه خواننده اي. نه ارزيابي و نه نقدي. نه اخلاق هست و نه عرف جامعه. اين كاغذ را هيچكس نخواهد ديد چون تصميم گرفته ام بعد از اتمام كارم آنرا پاره كنم و دور بريزم و يا حتي بسوزانمش. به خودم مي گويم: "راحت باش. "اما" و "اگر" ها را دور بريز. ترا به خدا تصور كن "آدم" هستي حتي پيش از خلق "حوا"! تنهاي تنها. كسي بر تو خرده نمي گيرد. نق نمي زند. نقد نمي كند. تفسير نمي كند. روحت را نمي شكافد. از پشت عينك روانشناسي روانت را كالبدشكافي نمي كند. هيچكس اينجا نيست. هيچكس..." هر چه از ذهنم گذشت خواهم نوشت. بي اختيار. هر چه. نه خط سير داستاني خواهد داشت و نه حتي خطي منطقي. احتمالاً پريشانگويي خواهد بود. بي هيچ قاعده اي و يا دست بالا تحت قاعده "تداعي آزاد" و شايد آن هم نه. هر چه از ذهنم گذشت بر "نوار روح" خواهم نوشت. نتيجه چه خواهد شد؟ نمي دانم. مهم نيست. نتيجه بعداً مشخص مي شود (يا نمي شود). چشمها را مي بيندم. آرام مي گيرم. سعي ميكنم به هيچ چيز خاصي نينديشم. هر چه آمد، آمد. با ربط يا بي ربط......
اگر اين تمرين را انجام دادي نتيجه را به ديگران هم بگو...... در پست بعد، نتيجه تمرين خودم را خواهم گفت!
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت   توسط پدرام
