آنقدر از بدو خلقت توي سرمان زده اند كه حالا ديگر اگر كسي هم كاري به كارمان نداشته باشد، توي خلوت خودمان، زبانمان را قيچي ميكنيم و هميشه در وقت نوشتن، يك "پاك كن" فرد اعلا كنار دستمان مي گذاريم و از هر دو جمله يكي را چنان با ظرافت و دقت پاك ميكنيم كه اثرش حتي از صفحه ضمير خودمان هم پاك مي شود! علت اصلي اين بيماري را شايد در نوع فرهنگ و تاريخ ما بايد جستجو كرد. در چه شرايطي اعتماد آدمها از يكديگر سلب ميشود؟ چطور ميشود در جامعه اي پدران به پسران نصيحت ميكنند "راز دلت را حتي با برادرت هم در ميان نگذار"؟ چرا آدمها در ارتباطاتشان با يكديگر چنان رفتار مي كنند كه انگار به بازي شطرنج مشغولند؟ "اين حرف را نزن، مردم فلان طور برداشت مي كنند!..... وقتي ناراحتي، خودت را خوشحال نشان بده كه دشمن شاد نشوي!... وقتي خوشحالي، خوشحالي ات را بروز نده چشم مي خوري!..." اينها همه بيماري است و اين بيماري ها چه بخواهيم و چه نخواهيم از تمام طرق ممكن (وراثت، خانواده، جامعه، نظام آموزش رسمي و غير رسمي ....) به تك تك ما سرايت كرده است. اين است كه براي من، بعنوان كسي كه مي نويسم، مخاطب در جايگاه بالاتري از خود من قرار مي گيرد حتي در يك يادداشت شخصي، يعني جايي كه ظاهراً قرار نيست مخاطبي وجود داشته باشد!
خاطرم هست زماني كه مجموعه نامه هاي كافكا ترجمه و منتشر شد با دوستي صحبت مي كردم. پرسيدم: آيا اگر كافكا در هنگام نوشتن نامه به نامزدش (فليسه) ميدانست كه روزي نامه اش در تيراژ چندين هزار بين مردم پخش مي شود تغييري (كم يا زياد) در محتواي نامه ايجاد نميشد؟ بنظر من اين سئوالي اساسي است كه به نقش مخاطب در فرآيند خلق يك متن مي پردازد. نقشي كه شايد تا كنون چندان جدي گرفته نشده است. اين موضوع را وقتي با بحث "ديگري" در فلسفه هاي معاصر كنار هم مي گذارم ميبينم چه نزديكي شگفت انگيزي با هم دارند. "من"ي كه همواره خود را در معرض ارزيابي و يا دست كم نظاره گري "ديگري" مي بيند حتي در لحظات تنهايي (به معناي فيزيكي). نمي دانم چقدر براي ديگران قابل پذيرش است كه در "خانه هاي شيشه اي" زندگي كنند! براي من كه وحشتناك است. فكر مي كنم هر كسي "منطقه ممنوعه"اي در روحش دارد كه آنرا با بلندترين و ضخيم ترين ديوارها محصور كرده است. در بسياري موارد، اين منطقه ممنوعه حتي از دسترس خودآگاهي خود شخص نيز خارج است. در مورد اين "منطقه ممنوعه روح" در يادداشتي ديگر خواهم نوشت........
خاطرم هست زماني كه مجموعه نامه هاي كافكا ترجمه و منتشر شد با دوستي صحبت مي كردم. پرسيدم: آيا اگر كافكا در هنگام نوشتن نامه به نامزدش (فليسه) ميدانست كه روزي نامه اش در تيراژ چندين هزار بين مردم پخش مي شود تغييري (كم يا زياد) در محتواي نامه ايجاد نميشد؟ بنظر من اين سئوالي اساسي است كه به نقش مخاطب در فرآيند خلق يك متن مي پردازد. نقشي كه شايد تا كنون چندان جدي گرفته نشده است. اين موضوع را وقتي با بحث "ديگري" در فلسفه هاي معاصر كنار هم مي گذارم ميبينم چه نزديكي شگفت انگيزي با هم دارند. "من"ي كه همواره خود را در معرض ارزيابي و يا دست كم نظاره گري "ديگري" مي بيند حتي در لحظات تنهايي (به معناي فيزيكي). نمي دانم چقدر براي ديگران قابل پذيرش است كه در "خانه هاي شيشه اي" زندگي كنند! براي من كه وحشتناك است. فكر مي كنم هر كسي "منطقه ممنوعه"اي در روحش دارد كه آنرا با بلندترين و ضخيم ترين ديوارها محصور كرده است. در بسياري موارد، اين منطقه ممنوعه حتي از دسترس خودآگاهي خود شخص نيز خارج است. در مورد اين "منطقه ممنوعه روح" در يادداشتي ديگر خواهم نوشت........
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت   توسط پدرام
