تبليغاتX
فلسفه، ادبيات، موسيقي - من و زمان

فلسفه، ادبيات، موسيقي

حالا كه فكر مي كنم ميبينم "زمان" هميشه براي من معظلي بوده است. چيزي رازآلود و با عظمت كه هرگاه جداّ به آن مي انديشم ترسي مبهم سراسر وجودم را اشغال مي كند. ترس كه نه، چيزي شبيه حس كوچكي و بي مقداري. وقتي به زمان – با تمام گستردگي و عظمتش – فكر مي كنم بي اختيار به ياد ستارگان دور دست مي افتم. واقعيتي است كه براي من "زمان" و "مكان" – به معناي دقيق شان – در آسمان به هم گره خورده اند. وقتي به ستاره اي نگاه مي كنم غم عجيبي در دلم راه پيدا مي كند. انگار ديوار تمام اميال و افكار و آرزوهايم به يكباره بر سرم ويران مي شود. در اين حالت مي انديشم: چه بسيار مردماني بوده اند كه در طول هزاران بلكه ميليونها سال به آسمان پر ستاره خيره شده اند در حاليكه هر يك، خود را در پهنه جهان چيزي مي پنداشته اند و احتمالاّ در سر سوداي جاودانگي مي پرورانده اند، اما اكنون.... يقيناّ مرد غار نشيني وجود داشته است كه روزي براي شكار، پا از غار خود بيرون گذاشته اما هرگز به آنجا برنگشته است. كسي چه مي داند؟ شايد طعمه حيوان درنده اي شده باشد. شايد از صخره اي به زير افتاده و در دم جان سپرده باشد و شايد... فرقي هم نمي كند. به هر حال او ساليان سال پيش همچون شهابي در عرصه تاريخ، لحظه اي حساب ناشدني درخشيده و سپس براي هميشه خاموش شده است. وقتي توهمات را كنار مي گذارم و خودم را موجودي همانند آن مرد غار نشين مي يابم، وحشت تمام وجودم را مي گيرد. وحشتي كه كمي چاشني مضحكه هم دارد. حس بدي ست. واقعاّ بد. حسي كه معلوم نيست در جوابش بايد بخندي، گريه كني، بي تفاوت باشي و يا متعجب شوي. و من حالا دقيقاّ همين حس را دارم. گاهي از خودم مي پرسم: "من در سال 3000 ميلادي كجا خواهم بود؟" هزار سال، به ظاهر (و در برابر عمر ناچيز من) بسيار طولاني بنظر ميرسد اما وقتي مي بينم اشعه نوري كه چندين ميليون سال پيش از ستاره اي گسيل شده تازه حالا به من رسيده است، هزار سال كه هيچ، تمام تاريخ تمدن در پيش چشمم رنگ مي بازد و با تمام عظمتش (در برابر عمر من) تبديل به لحظه اي حقير و دور انداختني از زمان مي شود. نگوييم بشر دستاوردهاي بزرگي داشته است، كه تمام اين دستاوردها آيا در خوشبينانه ترين حالت از منظومه شمسي آنسوتر را در بر گرفته است؟ و آيا اگر كل منظومه شمسي را در محاسبات زماني-مكاني مان چيزي بيش از يك لحظه-نقطه فرض كنيم دچار خطايي فاحش نشده ايم؟ بگذريم.
اما سئوال اساسي و شايد رهايي بخش اين است كه آيا انسان قابل فروكاستن به صرف جنبه هاي زماني و مكاني هست؟ يعني آيا مي توان وجهي در وجود انسان يافت كه فارغ از تمام حقارت هاي زماني و مكاني اش توجيهي براي حضور شهاب گونه اش در جهان بدست دهد؟ نمي دانم. واقعاّ نمي دانم. فقط آرزو مي كنم كاش چنين باشد......
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت   توسط پدرام