سرش را كه بلند كرد توي آينه نگاهش به صورت خودش افتاد. پلكهاي سنگين، چين هاي پيشاني، ته ريش و جا به جا زخم هايي كه خون رويشان دلمه بسته بود. با خودش گفت: "كه چي؟" پك عميقي به سيگارش زد و دوباره سرش را روي دستها تكيه داد. بيرون از اتاق، صداي تشويق جمعيت، تمام سالن را پر كرده بود. يك لحظه بنظرش رسيد كه مردم تشويق كنان به داخل اتاق مي آيند. سرش را بطرف در چرخاند. كارگردان را ديد كه در آستانه در ايستاده بود.
- عجب حسي گرفتي!
اين را گفت و وارد اتاق شد. مرد سيگارش را كه حالا خاكستر شده بود توي كاسه آبي كه روي ميز بود انداخت و آهسته گفت: "زنم رفت"
كارگردان سرش را تكان داد و گفت: "بالاخره يه روزي اين كارو مي كرد". بعد دستي به شانه مرد زد و گفت: "بلند شو، بهتره آماده بشي. صحنه آخره"
مرد از جايش بلند شد. سيگاري روشن كرد و بطرف پنجره رفت. تصوير مبهمي از خودش را توي شيشه ديد. دستش را روي لكه هاي قرمز صورتش كشيد و گفت: "تمام كتابامو دور ريخته بود. دفترچه هاي يادداشتمو پاره كرده بود. هر چي داشتم و نداشتم." رويش را بطرف كارگردان كرد و ادامه داد: "بدجوري زدمش"
كارگردان شانه اش را بالا انداخت و گفت: "زنها همه همينطورن: حسود"
دوباره به تصوير خودش توي شيشه خيره شد و فكر كرد: "حسود؟"
كارگردان دستش را گرفت و گفت: "عجله كن"
لباس بلند و سفيدش را پوشيد. پكي به سيگارش زد و آنرا توي كاسه آب انداخت. در اتاق را باز كرد و سنگ بزرگي را كه كنار در بود با زحمت غلتاند و روي صحنه برد. پشت صحنه، كسي با صداي بلند از روي متن نمايش مي خواند: ".... و هر بار كه به بالاي كوه مي رسيد سنگ از دستانش مي گريخت و غلتان غلتان خود را به پاي كوه مي رساند. سيزيف از كوه سرازير ميشد و كارش را از سر مي گرفت...."
عرق پيشاني اش را با دست پاك كرد و به راه افتاد. سنگ را مي غلتاند و از يكطرف صحنه به طرف ديگر مي رفت و بر مي گشت. آنچنان در فكر فرو رفته بود كه هرگز متوجه نشد زني در رديف آخر سالن با صداي بلند مي گريد.
- عجب حسي گرفتي!
اين را گفت و وارد اتاق شد. مرد سيگارش را كه حالا خاكستر شده بود توي كاسه آبي كه روي ميز بود انداخت و آهسته گفت: "زنم رفت"
كارگردان سرش را تكان داد و گفت: "بالاخره يه روزي اين كارو مي كرد". بعد دستي به شانه مرد زد و گفت: "بلند شو، بهتره آماده بشي. صحنه آخره"
مرد از جايش بلند شد. سيگاري روشن كرد و بطرف پنجره رفت. تصوير مبهمي از خودش را توي شيشه ديد. دستش را روي لكه هاي قرمز صورتش كشيد و گفت: "تمام كتابامو دور ريخته بود. دفترچه هاي يادداشتمو پاره كرده بود. هر چي داشتم و نداشتم." رويش را بطرف كارگردان كرد و ادامه داد: "بدجوري زدمش"
كارگردان شانه اش را بالا انداخت و گفت: "زنها همه همينطورن: حسود"
دوباره به تصوير خودش توي شيشه خيره شد و فكر كرد: "حسود؟"
كارگردان دستش را گرفت و گفت: "عجله كن"
لباس بلند و سفيدش را پوشيد. پكي به سيگارش زد و آنرا توي كاسه آب انداخت. در اتاق را باز كرد و سنگ بزرگي را كه كنار در بود با زحمت غلتاند و روي صحنه برد. پشت صحنه، كسي با صداي بلند از روي متن نمايش مي خواند: ".... و هر بار كه به بالاي كوه مي رسيد سنگ از دستانش مي گريخت و غلتان غلتان خود را به پاي كوه مي رساند. سيزيف از كوه سرازير ميشد و كارش را از سر مي گرفت...."
عرق پيشاني اش را با دست پاك كرد و به راه افتاد. سنگ را مي غلتاند و از يكطرف صحنه به طرف ديگر مي رفت و بر مي گشت. آنچنان در فكر فرو رفته بود كه هرگز متوجه نشد زني در رديف آخر سالن با صداي بلند مي گريد.
+ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت   توسط پدرام
