نميتونم... دست كم توي اين شرايط نميتونم.
نميتونم باشم و رنج بكشم. خودمو گول بزنم كه همه چي مث هميشه ست.
نميتونم ديگران رو گول بزنم كه باور كنن برگشتم.
برنگشتم. هيچوقت. گمان ميكنم نميتونم هم برگردم. دست كم تا...
ببخشيد. همين.
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت   توسط پدرام
|
- بيا فكر كنيم ميخوايم از نو شروع كنيم (خودم به خودم ميگم)
- باشه (خودم به خودم جواب ميدم)
- پس چشاتو ببند، بسم الله بگو، يه نفس عميق بكش و بعد حس كن كه: "چه
جالب، رنگ همه چي عوض شده، شده عين بچگيا، عين اونوقتا كه خنگ خنگ بودم"!
- بسم الله الرحمن الرحيم....
- خب
- چقدر همه چي قشنگه، شده عين اونوقتا كه خنگ خنگ بودم!
خودم به خودم لبخند مي زنم و ميرم پي كارم......
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت   توسط پدرام
|
يكي ميگفت چقدر خوبه آدم دست و پا نداشته باشه. كه چي بشه؟ كه يكي از كنارش رد بشه و در لطف و صنع خداي در بمونه! اين چي بود؟ آها، صبح داشتم تلفني با محمد صحبت ميكردم قضيه اين روباه بي دست و پا پيش اومد الان يهو يادم اومد. بايد بنويسم؟ زور نزن. يه .... گفته كه تا ميتوني لجن باش. واي دلم ميخواست ميفهميدم چه حسي داره آدم دختر مردمو گول بزنه بعد بشينه اشكاشو تماشا كنه. يا اصلاً بخوابونه تو گوشش و داد بزنه: خفه شو كثافت. يه زنگ خونه بزنم حال بابا رو بپرسم. دكتر خر. هيچي نميفهمه. هي دارم زور ميزنم چرت و پرت ننويسم. هي فحش مياد توي ذهنم. نميدونم به كي. به هر كي. فحشاي بد. خفن. ناجور. دلم ميخواست جاي يه آدم آشغال بودم كه هرجور حس ميكنه همونجور هم زندگي ميكنه. آشغال. آخه يعني چي؟ خب طرف عشقش كشيده ....... نه خب، مگه عشقيه؟ هر كي به هر كي ميشه. نميشه زندگي كرد. خب بعضيا اينجوري باشن، حداقل يه عده اي حالشونو ميكنن...... دارم حساب ميكنم اگه ميشد .... نه خب اينجوريام نيست. ايكاش روح داستايوسكي ميومد توي جلد من، شاهكار مي نوشتم. يهو يه شبه معروف ميشدم. همه جا منتقدا ميگفتن يه نابغه پا به عرصه گذاشته! مگه اونموقع ها در مورد داستايوسكي اين چيزا رو ميگفتن؟! نوبل بگيرم. مصاحبه پشت مصاحبه. ايكاش صرع داشتم. احتمالاً كمك ميكرد توي لحظه هاي بحراني خلاقيتم گل كنه...... به اين زندگي كه همش حسرته. حالا فكر كن نابغه هم بودي. كه چي؟ خب ميمردي ميرفتي پي كارت. فقط پول تجديد چاپ كتابات ميره توي جيب ورثه! اوه، بابك يادم رفت. نامه چي ميخواست؟ ولش كن ..................................................................... چقدر مزخرف نوشتم. خنده م گرفت! نقطه چين ميذارم جاش، آخه هم عواقب داره هم بدآموزي!
********************
اين بخشي از "نوار روح" من بود. تنها بخشي از آن! آنهم با سانسور و نقطه چين! كاغذ اصلي هزار تكه شد و حالا احتمالاً در قسمتي از كارخانه بازيافت زباله به چيزي غير از خودش تبديل مي شود! خيلي چيزها ميتوانم بفهمم. از همين امتحان ساده. قسمتهاي سانسور شده، محتويات "منطقه ممنوعه" روح من است. شما به چيزهايي كه در بالا خوانديد توجه كنيد و من به چيزهايي كه در بالا نياوردم! اين "منطقه ممنوعه" از كي و چرا شكل گرفته؟ چه مساحتي (يا حجمي) دارد؟ حدود آن كجاست؟ مضر است يا مفيد؟ "من" واقعي تنها با لحاظ كردن اين بخش از وجودم معنا پيدا ميكند. اين "من" اما در دسترس چه كسي است؟ آيا حتي خودم كنترل و يا شناختي بر آن دارم؟....
+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت   توسط پدرام
يك تمرين:
ميخواهم فارغ از تمام تفكرات زائد، فارغ از نفوذ هر فكر يا عامل مزاحم، ذهنم را آزاد بگذارم تا به هر كجا كه مي خواهد برود. به هر چه مي خواهد بينديشد. خوب و بد در اينجا بي معني است. زشت و زيبايي وجود ندارد. نه اثر هنري آفريده مي شود نه مطلبي كه به اميد تأثير بر كسي نوشته مي شود. ذهنم مثل يك اسب سركش اگر خواست ميتواند چهار نعل در دل صحرايي سوزان بتازد، اگر هم دلش خواست مي تواند ساعتي در كنار بركه اي آرام بگيرد. اسب، البته، گاهي جفتكي هم مي اندازد! و شيهه اي هم مي كشد (از سر شادي يا درد يا ترس يا هر چه) ذهنم را آزاد خواهم گذاشت كه بچرد. آرام در خلوتي مي نشينم. قلمي در دست و كاغذي كه شايد قرار است نقش "نوار روح" (چيزي شبيه نوار مغز يا قلب!) را بازي كند. نه مخاطبي هست، نه خواننده اي. نه ارزيابي و نه نقدي. نه اخلاق هست و نه عرف جامعه. اين كاغذ را هيچكس نخواهد ديد چون تصميم گرفته ام بعد از اتمام كارم آنرا پاره كنم و دور بريزم و يا حتي بسوزانمش. به خودم مي گويم: "راحت باش. "اما" و "اگر" ها را دور بريز. ترا به خدا تصور كن "آدم" هستي حتي پيش از خلق "حوا"! تنهاي تنها. كسي بر تو خرده نمي گيرد. نق نمي زند. نقد نمي كند. تفسير نمي كند. روحت را نمي شكافد. از پشت عينك روانشناسي روانت را كالبدشكافي نمي كند. هيچكس اينجا نيست. هيچكس..." هر چه از ذهنم گذشت خواهم نوشت. بي اختيار. هر چه. نه خط سير داستاني خواهد داشت و نه حتي خطي منطقي. احتمالاً پريشانگويي خواهد بود. بي هيچ قاعده اي و يا دست بالا تحت قاعده "تداعي آزاد" و شايد آن هم نه. هر چه از ذهنم گذشت بر "نوار روح" خواهم نوشت. نتيجه چه خواهد شد؟ نمي دانم. مهم نيست. نتيجه بعداً مشخص مي شود (يا نمي شود). چشمها را مي بيندم. آرام مي گيرم. سعي ميكنم به هيچ چيز خاصي نينديشم. هر چه آمد، آمد. با ربط يا بي ربط......
اگر اين تمرين را انجام دادي نتيجه را به ديگران هم بگو...... در پست بعد، نتيجه تمرين خودم را خواهم گفت!
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت   توسط پدرام
آنقدر از بدو خلقت توي سرمان زده اند كه حالا ديگر اگر كسي هم كاري به كارمان نداشته باشد، توي خلوت خودمان، زبانمان را قيچي ميكنيم و هميشه در وقت نوشتن، يك "پاك كن" فرد اعلا كنار دستمان مي گذاريم و از هر دو جمله يكي را چنان با ظرافت و دقت پاك ميكنيم كه اثرش حتي از صفحه ضمير خودمان هم پاك مي شود! علت اصلي اين بيماري را شايد در نوع فرهنگ و تاريخ ما بايد جستجو كرد. در چه شرايطي اعتماد آدمها از يكديگر سلب ميشود؟ چطور ميشود در جامعه اي پدران به پسران نصيحت ميكنند "راز دلت را حتي با برادرت هم در ميان نگذار"؟ چرا آدمها در ارتباطاتشان با يكديگر چنان رفتار مي كنند كه انگار به بازي شطرنج مشغولند؟ "اين حرف را نزن، مردم فلان طور برداشت مي كنند!..... وقتي ناراحتي، خودت را خوشحال نشان بده كه دشمن شاد نشوي!... وقتي خوشحالي، خوشحالي ات را بروز نده چشم مي خوري!..." اينها همه بيماري است و اين بيماري ها چه بخواهيم و چه نخواهيم از تمام طرق ممكن (وراثت، خانواده، جامعه، نظام آموزش رسمي و غير رسمي ....) به تك تك ما سرايت كرده است. اين است كه براي من، بعنوان كسي كه مي نويسم، مخاطب در جايگاه بالاتري از خود من قرار مي گيرد حتي در يك يادداشت شخصي، يعني جايي كه ظاهراً قرار نيست مخاطبي وجود داشته باشد!
خاطرم هست زماني كه مجموعه نامه هاي كافكا ترجمه و منتشر شد با دوستي صحبت مي كردم. پرسيدم: آيا اگر كافكا در هنگام نوشتن نامه به نامزدش (فليسه) ميدانست كه روزي نامه اش در تيراژ چندين هزار بين مردم پخش مي شود تغييري (كم يا زياد) در محتواي نامه ايجاد نميشد؟ بنظر من اين سئوالي اساسي است كه به نقش مخاطب در فرآيند خلق يك متن مي پردازد. نقشي كه شايد تا كنون چندان جدي گرفته نشده است. اين موضوع را وقتي با بحث "ديگري" در فلسفه هاي معاصر كنار هم مي گذارم ميبينم چه نزديكي شگفت انگيزي با هم دارند. "من"ي كه همواره خود را در معرض ارزيابي و يا دست كم نظاره گري "ديگري" مي بيند حتي در لحظات تنهايي (به معناي فيزيكي). نمي دانم چقدر براي ديگران قابل پذيرش است كه در "خانه هاي شيشه اي" زندگي كنند! براي من كه وحشتناك است. فكر مي كنم هر كسي "منطقه ممنوعه"اي در روحش دارد كه آنرا با بلندترين و ضخيم ترين ديوارها محصور كرده است. در بسياري موارد، اين منطقه ممنوعه حتي از دسترس خودآگاهي خود شخص نيز خارج است. در مورد اين "منطقه ممنوعه روح" در يادداشتي ديگر خواهم نوشت........
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت   توسط پدرام
حالا كه فكر مي كنم ميبينم "زمان" هميشه براي من معظلي بوده است. چيزي رازآلود و با عظمت كه هرگاه جداّ به آن مي انديشم ترسي مبهم سراسر وجودم را اشغال مي كند. ترس كه نه، چيزي شبيه حس كوچكي و بي مقداري. وقتي به زمان – با تمام گستردگي و عظمتش – فكر مي كنم بي اختيار به ياد ستارگان دور دست مي افتم. واقعيتي است كه براي من "زمان" و "مكان" – به معناي دقيق شان – در آسمان به هم گره خورده اند. وقتي به ستاره اي نگاه مي كنم غم عجيبي در دلم راه پيدا مي كند. انگار ديوار تمام اميال و افكار و آرزوهايم به يكباره بر سرم ويران مي شود. در اين حالت مي انديشم: چه بسيار مردماني بوده اند كه در طول هزاران بلكه ميليونها سال به آسمان پر ستاره خيره شده اند در حاليكه هر يك، خود را در پهنه جهان چيزي مي پنداشته اند و احتمالاّ در سر سوداي جاودانگي مي پرورانده اند، اما اكنون.... يقيناّ مرد غار نشيني وجود داشته است كه روزي براي شكار، پا از غار خود بيرون گذاشته اما هرگز به آنجا برنگشته است. كسي چه مي داند؟ شايد طعمه حيوان درنده اي شده باشد. شايد از صخره اي به زير افتاده و در دم جان سپرده باشد و شايد... فرقي هم نمي كند. به هر حال او ساليان سال پيش همچون شهابي در عرصه تاريخ، لحظه اي حساب ناشدني درخشيده و سپس براي هميشه خاموش شده است. وقتي توهمات را كنار مي گذارم و خودم را موجودي همانند آن مرد غار نشين مي يابم، وحشت تمام وجودم را مي گيرد. وحشتي كه كمي چاشني مضحكه هم دارد. حس بدي ست. واقعاّ بد. حسي كه معلوم نيست در جوابش بايد بخندي، گريه كني، بي تفاوت باشي و يا متعجب شوي. و من حالا دقيقاّ همين حس را دارم. گاهي از خودم مي پرسم: "من در سال 3000 ميلادي كجا خواهم بود؟" هزار سال، به ظاهر (و در برابر عمر ناچيز من) بسيار طولاني بنظر ميرسد اما وقتي مي بينم اشعه نوري كه چندين ميليون سال پيش از ستاره اي گسيل شده تازه حالا به من رسيده است، هزار سال كه هيچ، تمام تاريخ تمدن در پيش چشمم رنگ مي بازد و با تمام عظمتش (در برابر عمر من) تبديل به لحظه اي حقير و دور انداختني از زمان مي شود. نگوييم بشر دستاوردهاي بزرگي داشته است، كه تمام اين دستاوردها آيا در خوشبينانه ترين حالت از منظومه شمسي آنسوتر را در بر گرفته است؟ و آيا اگر كل منظومه شمسي را در محاسبات زماني-مكاني مان چيزي بيش از يك لحظه-نقطه فرض كنيم دچار خطايي فاحش نشده ايم؟ بگذريم.
اما سئوال اساسي و شايد رهايي بخش اين است كه آيا انسان قابل فروكاستن به صرف جنبه هاي زماني و مكاني هست؟ يعني آيا مي توان وجهي در وجود انسان يافت كه فارغ از تمام حقارت هاي زماني و مكاني اش توجيهي براي حضور شهاب گونه اش در جهان بدست دهد؟ نمي دانم. واقعاّ نمي دانم. فقط آرزو مي كنم كاش چنين باشد......
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت   توسط پدرام
عاشقانه هاي ديروز
..... بهترينم! چنان دلم برايت تنگ شده كه نمي دانم آيا اين دوري هرچند مختصر را تاب مي آورد يا نه. كارها را سر و سامان داده ام، فقط اجاره منزل مي ماند كه آنهم با شتاب انجام خواهم داد. مختصر مضيقه اي بود كه به مساعدت همكار عزيزي حل شد. به خواب هم نمي بينم كه روزي بانوي كلبه محقرم باشي. بخدا كه هر لحظه بي تابي ام بيشتر مي شود. در اين سه هفته كه چشمم به جمالت روشن نشده فقط خدايم مي داند كه چه بر من گذشته.... بيش از اين دل نازكت را نرنجانم. اين كاغذ را به محمد آقا خواهم داد كه زحمت ارسالش را بكشند. بوسه اي بر كاغذ است كه مقصدش گونه توست!
به خانواده محترم علي الخصوص والده محترم سلام گرم مرا برسان. مشتاق ديدار.
عاشقانه هاي امروز
sms: كجايي پس؟ چرا جواب نميدي؟
sms: تف تو اين زندگي! كجام؟ كاباره! جاي شما خالي. نگفته بودم دنبال كاراي خونه هستم؟ حالا چيكار داري هي زرت و زرت sms ميزني؟
sms: چته؟ مگه واسه من ميكني كه اينجوري حرف ميزني؟ اصلا ديگه كاري باهات ندارم. ديگه هم sms نمي زنم!
.............
sms: سلام خانومي. چه خبر؟ در چه حالي؟
sms: خواب بودم! با صداي موبايل بيدار شدم.
.............
sms: بابات خيلي داره گير ميده ها! به جون خودم بگو حواسش باشه، يه وقت قاتي ميكنما...
sms: ولش كن بابا، منم ديگه دارم قاتي مي كنم. اُسكُله... اساسي!
..............
sms: ميدوني چيه؟ زيادي داري پاپيچم ميشي. به تو هيچ ربطي نداره كه با كي ميرم با كي ميام. دوستام هرچي نباشن از رفيقاي جفنگ تو بهترن، يه مشت عملي! اگه بخواي آزاديمو محدود كني ترجيح ميدم ديگه هيچوقت نبينمت.
..............
نتيجه عرفاني!
روباه گفت: تو اگر دوست مي خواهي، خب منو اهلي كن.
شازده كوچولو پرسيد: راهش چيست؟
روباه جواب داد: بايد خيلي خيلي حوصله كني اولش يك خرده دورتر از من مي گيري اينجوري ميان علف ها مي نشيني.من زير چشمي نگاهت مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گويي.چون تقصير همه سوء تفاهم ها زير سر زبان است. عوضش مي تواني هر روز يك خرده نزديكتر بنشيني.
فرداي آنروز دوباره شازده كوچولو آمد.
روباه گفت: كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي.اگر مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بيايي من از ساعت 3 تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادي و خوشبختي مي كنم. ساعت 4 كه شد دلم بنا مي كند به شور زدن و نگران شدن.آنوقت است كه قدر خوشبختي را مي فهمم! اما اگر تو وقت و بيوقت بيايي من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟... هر چيزي براي خودش قاعده اي دارد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت   توسط پدرام
زمانی بود که به خود بسیار افتخار می کردم و دیگران هم. زمانی بود که بسیار می خواندم و بسیار می نوشتم و گمان می کردم که کمال من در کسب دانش است. همان زمان که "دیگران" برایم کف می زدند و با انگشت نشانم می دادند که: "او با همه بچه ها تفاوت دارد، او یک بزرگمرد کوچک است"!!! تشویق دیگران انگیزه کارم بود و من شمعی بودم که برای روشنی مجلسشان می سوختم (و البته خود نیز از این سوختن شاد بودم). همان زمان بود که خود را بر فراز قله ای می دیدم که از آنجا همه چیز و همه کس چنان ریز می نمود که گویی نبودشان به از بودشان! و شاید با این همه هنوز 15 سالگی را نیز تجربه نکرده بودم. هر چه بزرگتر شدم صدای تشویق دیگران بلندتر شد و من هنوز می خواندم و می نوشتم و به کسب کمالات مشغول بودم! داستانها و مقالاتم در مجلات و روزنامه ها چاپ می شد. مهندسی شیمی را گذراندم و کارشناسی ارشد فلسفه! موسیقی می خواندم و ساز می نواختم. همه چیز عالی بود. همه چیز بجز "خود" من که گویی در این انبوه گم شده بود. غفلتی که ناشی از یک مشکل فرهنگی و تربیتی بود دامنم را گرفت و چنان آهسته آهسته در من رشد کرد که روزی در تمام روحم ریشه دوانده بود و همان زمان بود که بناگاه همه چیز در مدتی کوتاه دگرگون شد. صدای تشویق دیگران چنان پتک بر سرم می کوبید و همه کمالات مضحکم تبدیل به گناهانی نابخشودنی شد که در حق "خود" روا داشته بودم. بزرگ شده بودم بی آنکه زندگی کنم. چنان دلقکی برای دیگران نمایش اجرا می کردم در حالیکه در پشت نقاب خندانم اشک می ریختم و با خود می گفتم: "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟" مدتی روحم فلج شد. شاید یک سال. با خود می اندیشیدم: "روحم چنان افسرده است که امیدی به نجاتش نیست و مسبب همه اینها غفلت کودکانه من و جهالت بزرگانه اطرافیانم بوده است. چرا زمانی که هم سن و سالانم در کوچه و خیابان جست و خیز می کردند و با یکدیگر کلنجار می رفتند و در همان حال من در پستوی خانه کتابی در دست بدنبال اسرار منظومه شمسی بودم بزرگتری به رسم بزرگی کتاب را از من نگرفت و مرا به کوچه نفرستاد تا طعم زندگی را مزه کنم؟ چرا کسی نگفت رسم نوجوانی ست که عاشق دختر همسایه شود؟ چرا کسی نگفت تو پیش از آنکه فیلسوف و ادیب و دانشمند شوی باید آدم بودن را بیاموزی و زیستن درست را که زندگی بر هر چیز مقدم است؟" و من از اینهمه غفلت چنان پشیمان بودم که خاطرم هست جایی نوشتم: "حاضرم تمام کمالات مسخره ام را بدهم و در عوض به 15 سالگی برگردم تا بتوانم از پشت یک دیوار، نامه عاشقانه ای را که با خطی مضطرب نوشته شده به دختر همسایه بدهم و او در میان تعجب لبخند بزند و من شاید از ترس سایه ای پا به فرار بگذارم"!
روحم چنان منقلب شده بود که تا عق نمی زد و تمام سموم گذشته را پس نمی داد آرام نمی گرفت. دچار تهوع شدم. نسبت به همه چیز دچار تردید شدم. "اصل من کدام است؟ این که فلسفه می خواهد یا این که زندگی؟ چه بخشی از من اصیل است و چه بخشی زاییده تشویق دیگران؟" به یاد دکارت افتادم که زمانی در پی یافتن نقطه ای استوار برای عزیمت فکری در همه چیز شک کرد و همه آنچه را که قابل دفاع نبود به کناری نهاد. من نیز چنین کردم و به خود اطمینان دادم: "آنچه اصیل است خود را نمایان می کند و آنچه نا اصیل است در روشنی روح عیان و رسوا می شود" بیش از یکسال هیچ ننوشتم. حتی یک صفحه از هیچ کتابی نخواندم. با موسیقی وداع گفتم. حتی همه دوستانم را به دلایل واهی مجاب کردم که شاید مدتی نبینمشان.... ریاضتی سخت بود که به بار نشست. طاقت فرسا بود اما مفید و حتی لازم. پس از مدتی تمام چیزهای اصیل یک به یک خود را بر من نمایان ساختند، اما نه بصورت غلو شده و ساختگی بلکه به همان میزان که بودند. اگر فلسفه بخشی از زندگیم باید می بود، بخشی از آن شد نه همه آن. اگر کسب کمالات بخشی از نیاز روحم بود، به داشتن همان بخش اکتفا کرد. از آن پس بود که زندگی در پیش چشمم معنایی دیگر یافت و توانستم برای اولین بار چنان سرشار از زندگی باشم که اشک شوق بریزم. دوستانم در من تغییری شگرف یافتند. خشکی و جدیت سابق جای خود را به نشاط و شوخ طبعی داد بی آنکه بخش اصیلی از وجودم را نادیده گرفته باشم. روحم نیاز به پالایش داشت، نیاز به سر و سامان دادن و مرتب کردن. پس از سالها، خرت و پرت های بدرد نخور روحم را ساعت 9 شب در پس در گذاشتم نا برای همیشه از شرشان در امان بمانم! و حالا حتی برای خودم نیز باور کردنی نیست که چه معجزه ای رخ داده است. حالا وقتی به جوانی یا نوجوانی برمی خورم که دغدغه ای دارد و در پیچ و خم روح خود سرگردان است می گویم: "دوست من، زندگی یادت نرود".....
+ نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1384ساعت   توسط پدرام