تبليغاتX
فلسفه، ادبيات، موسيقي

فلسفه، ادبيات، موسيقي

دور چوبه دار حلقه زده بوديم.
كسي فرياد زد: "اگر نيامد چه؟"
قاضي كه مأمور اجراي حكم هم بود خنديد و آهسته جواب داد: "مي آيد. آنقدر مي ايستيم تا بيايد"
آفتاب كه توي سرمان مي خورد خلق همه را تنگ كرده بود.
كسي گفت: "تمامش كنيد ديگر. بكشيدش بالا".
ما هم فرياد زديم: "قاضي، خلاصش كن. خلاصمان كن".
محكوم انگار چيزي گفت اما توي آن همهمه صدايش به گوش هيچكس نرسيد.
قاضي فرياد زد: "ساكت باشيد عوام. شما از قانون چه مي فهميد؟ او قاتل نيست"
ساكت كه شديم صداي محكوم را شنيديم: "هر وقت كه او مي آيد انگار كه من ميميرم. هيچ چيز نمي فهمم"
و ما مي دانستيم كه راست مي گويد. او دو نفر بود. وقتي خنجر را از دستش گرفتيم فقط سفيدي چشمهايش پيدا بود. صورتش كبود شده بود و بدنش مي لرزيد
به حلقه طناب بالاي سرش نگاه كرد.
كسي گفت: "او را كه بكشيد آن ديگري هم كارش تمام مي شود".
محكوم فرياد زد: "من بيگناهم"
قاضي به چوبه دار تكيه داد و گفت: "اگر بيگناه نبودي كه تا حالا زنده نمي ماندي"
ناگهان تمام بدن محكوم به رعشه افتاد. تلاش كرد دستهايش را كه از پشت به هم بسته شده بود باز كند. صورتش كبود شد. از چشمها فقط سفيدي شان پيدا بود.
كسي با صداي بلند گفت: "آمد. بالاخره آمد". و ما به طرف چوبه دار هجوم برديم. با عجله طناب را دور گردنش انداختيم و زير پايش را خالي كرديم.
قاضي نگاهي به آسمان كرد و زير لب چيزي گفت.
وقتي بر مي گشتيم، صورت مهتابي محكوم را ديديم و چشمهاي ميشي اش را كه انگار به جايي دور خيره مانده بود.
+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت   توسط پدرام 

سرش را كه بلند كرد توي آينه نگاهش به صورت خودش افتاد. پلكهاي سنگين، چين هاي پيشاني، ته ريش و جا به جا زخم هايي كه خون رويشان دلمه بسته بود. با خودش گفت: "كه چي؟" پك عميقي به سيگارش زد و دوباره سرش را روي دستها تكيه داد. بيرون از اتاق، صداي تشويق جمعيت، تمام سالن را پر كرده بود. يك لحظه بنظرش رسيد كه مردم تشويق كنان به داخل اتاق مي آيند. سرش را بطرف در چرخاند. كارگردان را ديد كه در آستانه در ايستاده بود.
- عجب حسي گرفتي!
اين را گفت و وارد اتاق شد. مرد سيگارش را كه حالا خاكستر شده بود توي كاسه آبي كه روي ميز بود انداخت و آهسته گفت: "زنم رفت"
كارگردان سرش را تكان داد و گفت: "بالاخره يه روزي اين كارو مي كرد". بعد دستي به شانه مرد زد و گفت: "بلند شو، بهتره آماده بشي. صحنه آخره"
مرد از جايش بلند شد. سيگاري روشن كرد و بطرف پنجره رفت. تصوير مبهمي از خودش را توي شيشه ديد. دستش را روي لكه هاي قرمز صورتش كشيد و گفت: "تمام كتابامو دور ريخته بود. دفترچه هاي يادداشتمو پاره كرده بود. هر چي داشتم و نداشتم." رويش را بطرف كارگردان كرد و ادامه داد: "بدجوري زدمش"
كارگردان شانه اش را بالا انداخت و گفت: "زنها همه همينطورن: حسود"
دوباره به تصوير خودش توي شيشه خيره شد و فكر كرد: "حسود؟"
كارگردان دستش را گرفت و گفت: "عجله كن"
لباس بلند و سفيدش را پوشيد. پكي به سيگارش زد و آنرا توي كاسه آب انداخت. در اتاق را باز كرد و سنگ بزرگي را كه كنار در بود با زحمت غلتاند و روي صحنه برد. پشت صحنه، كسي با صداي بلند از روي متن نمايش مي خواند: ".... و هر بار كه به بالاي كوه مي رسيد سنگ از دستانش مي گريخت و غلتان غلتان خود را به پاي كوه مي رساند. سيزيف از كوه سرازير ميشد و كارش را از سر مي گرفت...."
عرق پيشاني اش را با دست پاك كرد و به راه افتاد. سنگ را مي غلتاند و از يكطرف صحنه به طرف ديگر مي رفت و بر مي گشت. آنچنان در فكر فرو رفته بود كه هرگز متوجه نشد زني در رديف آخر سالن با صداي بلند مي گريد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت   توسط پدرام 

مادر بزرگ كنار تختخواب پسرك نشسته بود و موهاي او را نوازش مي كرد. هر شب همينطور بود، كمي فكر مي كرد و بعد قصه جالبي يادش مي آمد. حالا هم داشت فكر مي كرد. پسرك زل زده بود به سقف اتاق و منتظر بود.
مادر بزرگ قصه را شروع كرد:
" يك جاي دور، توي گوشه اي از آسمان، دنيايي وجود دارد كه توي آن همه چيز درست مثل دنياي ماست: درخت ها، كوه ها، دره ها، درياها، حيوانات و بقيه چيزها. فقط آدمهايش با ما فرق دارند. آدمهايي كه آنجا زندگي مي كنند خيلي عجيب اند چون وقتي بدنيا مي آيند نصفه هستند يعني هر كدامشان يك پا و يك دست و يك گوش و يك چشم دارند و عجيب تر اين است كه درست همان موقع تولدشان در گوشه ديگري از آن دنيا نصفه ديگرشان هم بدنيا مي آيد بدون اينكه هيچكدامشان خبري از هم داشته باشند. كمي كه بزرگ تر شدند مادر بزرگ هايشان به آنها مي گويند كه تنها راه خوشبخت شدن توي آن دنياي عجيب اين است كه هر كس نصفه ديگرش را پيدا كند. بعضي از اين آدمها با خنده مي گويند: "ما كه از چيزي ناراحت نيستيم" و توي سايه دور هم مي نشينند، مي گويند و مي خندند و آدمهاي ديگر را كه براي پيدا كردن نصفه ديگرشان به اينطرف و آنطرف مي روند مسخره مي كنند. اما شب، وقتي هر كدام به خانه خودشان مي روند تازه يادشان مي آيد كه چقدر تنها هستند. آنوقت دلشان مي گيرد و تا صبح گريه مي كنند. ولي همينكه هوا روشن مي شود دوباره همه چيز از يادشان مي رود. از خانه هايشان بيرون مي آيند و دوباره دور هم جمع مي شوند. اما آدمهاي ديگر كه تصميم گرفته اند هر طور شده مزه خوشبختي را بچشند، هر روز صبح وقتي از خواب بيدار مي شوند سفر مي كنند. آنها مجبورند راههاي سختي را طي كنند. آنهم با يك پا! از بيابانهاي گرم و خشك، كوههاي سرد و يخ زده و از روي درياها مي گذرند. اما همه اين سختي ها وقتي كه يك آدم كامل مي شوند برايشان خاطره مي شود. گريه و تنهايي را فراموش مي كنند و تا آخر عمر با شادي زندگي مي كنند...."
پسرك هنوز بيدار بود. اين عجيب ترين قصه اي بود كه تا آن وقت مادر بزرگ برايش تعريف كرده بود. به آدمهاي نصفه فكر مي كرد و به سرنوشتشان. او با اينكه دو پا و دو دست و دو چشم و دو گوش داشت اما احساس مي كرد صبح كه شد بايد سفر كند و دنبال چيزي بگردد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت   توسط پدرام