دور چوبه دار حلقه زده بوديم.
كسي فرياد زد: "اگر نيامد چه؟"
قاضي كه مأمور اجراي حكم هم بود خنديد و آهسته جواب داد: "مي آيد. آنقدر مي ايستيم تا بيايد"
آفتاب كه توي سرمان مي خورد خلق همه را تنگ كرده بود.
كسي گفت: "تمامش كنيد ديگر. بكشيدش بالا".
ما هم فرياد زديم: "قاضي، خلاصش كن. خلاصمان كن".
محكوم انگار چيزي گفت اما توي آن همهمه صدايش به گوش هيچكس نرسيد.
قاضي فرياد زد: "ساكت باشيد عوام. شما از قانون چه مي فهميد؟ او قاتل نيست"
ساكت كه شديم صداي محكوم را شنيديم: "هر وقت كه او مي آيد انگار كه من ميميرم. هيچ چيز نمي فهمم"
و ما مي دانستيم كه راست مي گويد. او دو نفر بود. وقتي خنجر را از دستش گرفتيم فقط سفيدي چشمهايش پيدا بود. صورتش كبود شده بود و بدنش مي لرزيد
به حلقه طناب بالاي سرش نگاه كرد.
كسي گفت: "او را كه بكشيد آن ديگري هم كارش تمام مي شود".
محكوم فرياد زد: "من بيگناهم"
قاضي به چوبه دار تكيه داد و گفت: "اگر بيگناه نبودي كه تا حالا زنده نمي ماندي"
ناگهان تمام بدن محكوم به رعشه افتاد. تلاش كرد دستهايش را كه از پشت به هم بسته شده بود باز كند. صورتش كبود شد. از چشمها فقط سفيدي شان پيدا بود.
كسي با صداي بلند گفت: "آمد. بالاخره آمد". و ما به طرف چوبه دار هجوم برديم. با عجله طناب را دور گردنش انداختيم و زير پايش را خالي كرديم.
قاضي نگاهي به آسمان كرد و زير لب چيزي گفت.
وقتي بر مي گشتيم، صورت مهتابي محكوم را ديديم و چشمهاي ميشي اش را كه انگار به جايي دور خيره مانده بود.
كسي فرياد زد: "اگر نيامد چه؟"
قاضي كه مأمور اجراي حكم هم بود خنديد و آهسته جواب داد: "مي آيد. آنقدر مي ايستيم تا بيايد"
آفتاب كه توي سرمان مي خورد خلق همه را تنگ كرده بود.
كسي گفت: "تمامش كنيد ديگر. بكشيدش بالا".
ما هم فرياد زديم: "قاضي، خلاصش كن. خلاصمان كن".
محكوم انگار چيزي گفت اما توي آن همهمه صدايش به گوش هيچكس نرسيد.
قاضي فرياد زد: "ساكت باشيد عوام. شما از قانون چه مي فهميد؟ او قاتل نيست"
ساكت كه شديم صداي محكوم را شنيديم: "هر وقت كه او مي آيد انگار كه من ميميرم. هيچ چيز نمي فهمم"
و ما مي دانستيم كه راست مي گويد. او دو نفر بود. وقتي خنجر را از دستش گرفتيم فقط سفيدي چشمهايش پيدا بود. صورتش كبود شده بود و بدنش مي لرزيد
به حلقه طناب بالاي سرش نگاه كرد.
كسي گفت: "او را كه بكشيد آن ديگري هم كارش تمام مي شود".
محكوم فرياد زد: "من بيگناهم"
قاضي به چوبه دار تكيه داد و گفت: "اگر بيگناه نبودي كه تا حالا زنده نمي ماندي"
ناگهان تمام بدن محكوم به رعشه افتاد. تلاش كرد دستهايش را كه از پشت به هم بسته شده بود باز كند. صورتش كبود شد. از چشمها فقط سفيدي شان پيدا بود.
كسي با صداي بلند گفت: "آمد. بالاخره آمد". و ما به طرف چوبه دار هجوم برديم. با عجله طناب را دور گردنش انداختيم و زير پايش را خالي كرديم.
قاضي نگاهي به آسمان كرد و زير لب چيزي گفت.
وقتي بر مي گشتيم، صورت مهتابي محكوم را ديديم و چشمهاي ميشي اش را كه انگار به جايي دور خيره مانده بود.
+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت   توسط پدرام